خرید بک لینک

قسمتی از متن رمان #روزی_روزگاری_مورچیانو صفحه ۱۱۰ ● عنوان فصل: شاید یکبار و برای همیشه ...مرغِ غزل‌خوانی در دوردست می‌خواند. زیبا و حزن‌انگیز. صدایی که گذشته را به خاطرم می‌آورد. تمرکزم را بیشتر کردم. ضربان قلب شکار و شکارچی را پایین صخره شنیدم. نباید چشمانم را باز می‌کردم. پرنده این را با تأکید گفت:«چشم‌هایت را باز نکن.» شکار در حال فرار بود و شکارچی در تعقیب. ضربان قلب هر دو را می‌شنیدم؛ و صدای باد را که در بین صخره و سنگ‌ها می‌پیچید.

برچسب: نویسنده: morchianoo تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 16:05

صفحه بندی